تبليغاتX
صوفی
 
دفتر مرا دست درد میزند ورق، درد حرف نیست، درد نام دیگر من است
 
وای که این ملت چقدر سیگار می کشند. فکر می کنم ملت ترکیه وقتشان را به دو قسمت تقسیم می کنند اولی برای سیگار کشیدن دومی برای لم دادن روی صندلیهای بالکن خانه هایشان. البته قصدشان از نشستن توی بالکن هم سیگار کشیدن است زن و مرد هم ندارد. آنوقت انتظار دارید اینهمه آدم دوروبرتان سیگار بکشند و شما هوس نکنید. عجبا
  نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 11:45  توسط الهام  | 
کنار بار نشسته بودم و صوفی را که داشت توی استخر شنا می کرد می پاییدم و زیر چشمی زوجهای جوانی را که روی تختهای کنار استخر عشق بازی می کردند نگاه می کردم. با خودم فکر می کردم برعکس من که از آفتاب گریزانم اروپاییها دربه در دنبال آفتابند اکثرشان صبحها حوله بدست می آیند و یکی از تختها را برمی دارند و مشغول مالیدن روغن میشوند و تا وقتی که آفتاب همچنان جان دارد روی تختها دراز میکشند و برنزه می شوند. البته دور و بر بار هم زیاد پیدایشان می شد اما کمتر از هتل بیرون میرفتند و حتی توی رستوران هم کمتر می دیدمشان هرچه که می خواستند از همان بوفه کنار استخر از پیتزا و همبرگر و سیب زمینی سرخ کرده گرفته تا بستنی و نوشابه و اینجور چیزها می گرفتند و به خاطر آفتاب غذاهای عالی رستوران را از دست می دادند.

استخر هتل قبل از اینکه بروبچ بیریزند

دخترکی که توی بار ساقی بود صورتی کاملا شرقی داشت. اگر چه موهایش را رنگ کرده بود و آرایش ملایمی داشت ولی چشمهایش داد میزد که اروپایی نیست.

مردی چهل ساله میان مسافران هتل بود که بعدا فهمیدم بلژیکیست. این آقا بدجوری هر روز ما را به خنده وا میداشت و ما که از ایران آمده بودیم کلی کفبر شده بودیم از بس که این آقا با دوست دختر ۱۷-۱۸ ساله اش مدام روی هم بودند. و کلی از ایرانی ها هم غیرتی شده بودند که این گرل فرند جای دخترش است و باید از خودش خجالت بکشد. باری این آقا همان روز که من کنار بار سایه می گرفتم آمد و سفارش آبجو داد. ساقی که خیلی سرش شلوغ بود همانطورکه داشت جواب پسر کوچولوی تپلی را میداد که فرانسه صحبت می کرد و نمی توانست منظورش را حالی دختر کند لیوان گیلاس را گرفته بود دستش و آبجو می ریخت که ناگهان آبجو سر رفت و ریخت روی دستهای دختر. با احترام عذر خواهی کرد و گیلاس را با دستمال پاک کرد و به مرد داد. همین که مرد پشتش را کرد که برود دخترک مثل برق دوید و دستانش را زیر آب دستشویی سه بار آب کشیددر حالی که من چشمهایم چهار تا شده بود..

  نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 10:27  توسط الهام  | 
صوفی: الام وقتی خدا مارو درست کرد کی رفت برامون شلوار بخره؟

الام: شلوار چی؟

صوفی خوب وقتی خدا ما رو درست کرد که شلوار نداشتیم نمیشه که لختی بریم بیرون شلوار بخریم.

الام: حتما بابامون رفت

صوفی:نههههه اونم که شلوار نداره وقتی خدا درستش کرده زنگ میزنیم آقای شلوار فروش برامون بیاره.

  نوشته شده در  سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 12:3  توسط الهام  | 

کتاب رزا منتظمی اولین کتاب مخصوص آدم بزرگها بود که من ورق زدم. عکسهای اول کتاب که مربوط به سفره آرایی بود و فقط نظیرش را می شد در فیلمها دید و عکس غذاهایی که هیچوقت توی عمرم ندیده بودم و مسحورشان میشدم. برای ما بچه هایی که کودکیمان در دوران جنگ سپری شده بود غذاهای کتاب رزا بیشتر شبیه رویا بود. اسم خیلی از مواد مورد نیاز برای پخت غذاها اصلا به گوشم هم نخورده بود. اما از بین صدها غذای موجود جدا از غذاهای ایرانی میشد چیزهایی پیدا کرد که موادشان را با یکی دومورد کم و زیاد داشتیم. یادم می آید که شاید ۷-۸ سال بیشتر نداشتم که با سمیرا دنبال چیزی می گشتیم که بپزیم و موادش را هم داشته باشیم. بالاخره بعد از کلی جستجو این را پیدا کردیم"

پفک داخل پرانتز مرنگ. کلی خوشحال شدیم و گفتیم این احتمالا همان پفک خودمان است که خارجیش می شود مرنگ. شروع کردیم. تنها اشکال این بود که فر نداشتیم. خوب فکر کردیم شاید فر کیفیتش را بهتر کند اما مزه اش تغییر نخواهد کرد. با یک قابلامه استیل به جنگ مرنگ رفتیم. مواد طوری بودند که فوری به کف قابلمه چسبید و در کمتر از یک دقیقه شروع به سوختن و سیاه شدن کرد. از ترسمان قابلامه را توی زیر زمین پشت اهنها و اجرها پنهان کردیم و پروژه تمام شد.

کتاب رزایی که ما داشتیم احتمالا قبل از انقلاب زیر چاپ رفته بود و بعد از انقلاب برای فروش گذاشته شده بود همین مسئله باعث شده بود این نسخه از کتاب یک غلط نامه داشته باشد که الان که می خوانمش کلی می خندم که میشود با یک غلط نامه کنیاک خور را تبدیل به آبلیمو خور کرد و آنوقتها که بچه بودم با اینکه اسم این شرابها برایم نا آشنا نبود همیشه دوست داشتم غلطنامه را با صدای بلند بخوانم و بابا هم کلی از شنیدن اسمشان کیف می کرد.

به هر حال رزا منتظمی در سن ۸۵ سالگی دیروز درگذشت. روحش شاد.

برای اینکه شما هم بخندید بخشی از غلط نامه را اینجا می آورم.

ژامبون                کالباس اسلامی

شامپانی               بستنی

کنیاک                 آبلیمو

شراب                 سرکه

شراب سفید           آبگوشت

شراب قرمز          خردل

خوک                  زاید

رم                      بهار نارنج

لیکور                 زاید و نیازی به آتش زدن نیست

پذیرایی هنگام بازی   حذف شود

 

  نوشته شده در  یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 11:11  توسط الهام  | 
از بین تمام وبلاگهایی که می شناسم وبلاگ  ساز مخالف بهترین وبلاگیست که می خوانم. نیما نامداری به نظر من منصفترین و منطقی ترین وبلاگ نویس وبلاگستان است.علی رغم اینکه او احتمالا تنها نویسنده وبلاگستان بود  که به واسطه از دست دادن دائیش در حوادث بعد از انتخابات مستقیما درد و رنج این رویداد را درک کرده بود هیچگاه از مسیر انصاف خارج نشد و نوشته هایش همیشه روند عقلائی و منطقی داشت. نیما نامداری برعکس بسیاری از نویسندگان وبلاگستان که به دلیل ارتباط مستمر و بیش از حد با این فضای مجازی ذهنشان هم مجازی شده و با واقعیات جامعه فاصله گرفته و فکر میکنند ایران یعنی وبلاگستان هرگز دچار این عارضه نشده و همیشه تحلیلهایش را بر اساس آنچه در جامعه واقعی و زندگی در جریان مردم می بیند ارائه میدهد. پست اخیرش با نام وبلاگ می خوانم درد میکشم خیلی به دلم نشست. مدتها بود دلم می خواست این حرفها را برای یکی بگویم تا سبک شوم.

خوب اگر من این حرفها را در وبلاگم می نوشتم احتمالا یکی دو نفر بیشتر نمی خواندند. حالا که نیما نامداری نوشته آدمهای زیادی می خوانند و اینطوری خیلی سبکتر می شوم. و صد البته که قلم ایشان کجا و قلم من کجا. 

  نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 11:47  توسط الهام  | 
یکی از لذتبخشترین رمزهای مسافرت بی خبریش است. یعنی یک هفته یا ده روز یا بیشتر فقط لذت جسمی و روحی میبری و کلا همه چیز دایورت شده روی تخمت.

اما از اینکه بگذریم من به شدت این برنامه هواپیمایی جمهوری اسلامی را می پسندم که هنوز روی صندلیهای هواپیما ننشسته ای کیهان را مثل پتک می کوبد توی سرت که گوشی دستت باشد داری کجا بر میگردی. نکند رسیده باشی بهشت زهرا تازه بپرسی من کجام اینجا کجاست. خلاصه نه که کم کم یهویی برای بازگشت مجدد به وطن آمادگی کامل در تو ایجاد می کند.

  نوشته شده در  شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 11:37  توسط الهام  | 
همیشه فکر می کردم این تخت خوابم است که اگر نباشد همراهم هیچجای دنیا خوابم نمی برد. تازگیها فهمیده ام این نفس توست که اگر به صورتم نخورد بیخواب میشوم.
  نوشته شده در  سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 12:17  توسط الهام  | 
وقتی که همیشه دندانپزشک مفتی در اختیارتان باشد و بروید و هر کاری دارید روی دندانهایتان انجام شود و آخر کار هم با نیش تا بنا گوش باز تشکر کنید و مرخص شوید دادن ۱۵۰ هزار تومان ناقابل برای یک عصب کشی ساده حسابی آنجایتان را می سوزاند.
  نوشته شده در  یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 12:26  توسط الهام  | 

صوفی: ماما خدا بچه هم داره؟

مامان صوفی: نه

صوفی: بچه خدا هم نداره؟

مامان صوفی: نه

صوفی: خدا تو ماهاست

مامان صوفی: یعنی چی؟

صوفی: یعنی توی ماهاست

مامان صوفی: منظورت چیه؟

صوفی: منظورم اینه که هر جا میریم دنبال ما میاد.توی ماست.

 

 

صوفی: مامان خدا مارو با چی چسبونده؟

مامان صوفی: لبخند

صوفی: یعنی دستو پاهامونو با چی چسبونده با چسب آبی؟

 

صوفی: مامان خدا با چی از آسمون میاد پایین؟ میچسبه به بال پرنده ها و میاد؟

 

 

صوفی در آنسوی آبها: مامان اینا خداشون انگلیسی حرف میزنه؟ سگاشونم اینگلیسی حرف میزنند؟

 

  نوشته شده در  شنبه چهارم مهر 1388ساعت 13:43  توسط الهام  | 

از دیدنیها که بگذریم به خوردنیها میرسیم. تنوع غذایی در مالزی بی نظیر است. آنقدر غذاهای جورواجور با شکلها مختلف و رنگهای خیره کننده میبینید که برای تست کردنشان دچار سردرگمی میشوید. یکی از سرگرمیهای ما در این سفر تست کردن غذاهای مختلف مالایی بود و البته چینی و ژاپنی و گاهگاهی هم به فست فودهای آمریکایی سر میزدیم. گرچه اکثر غذاهای این قوم طعم ماهی دارند اما چشیدن تمامشان را برای آشنایی مذاقتان با طعمهای تازه و کاملا جدید توصیه میکنم. این ملت علی رغم جثه کوچکشان در تمام طول روز و تا پاسی از شب مشغول خوردن هستند و گاهی این مسئله فکر آدم را مشغول می کند که آیا اینها کاری جز خوردن می کنند یا نه؟ رستورانهای سر پوشیده و رستورانهایی که میزهایشان را در پیاده رو چیده بودند و من عاشق این نوع رستورانم همیشه مملو از آدمهایی بود که فارغ از هر دغدغه ای می خوردند و می نوشیدند.به هر حال محال است رنگهای متنوع و گاه عجیب غذاهای مالایی را ببینید و هوس چشیدنشان به سرتان نزند. برای کسانی که حلال بودن غذاها برایشان مهم است باید عرض کنم که به ندرت میتوانید غذای غیر حلال پیدا کنید مگر در رستورانهای چینی که آنهم با تابلوهای بزرگ در ورودی این رستورانها غیر حلال بودن غذاهایشان را اعلام میکنند. در ضمن توصیه می کنم که هر میوه استوایی و عجیب و غریبی را که می بینید حتما امتحانش کنید معمولا پشیمان نمی شوید. درباره قیمت شکمیجات باید بگویم که کوالالامپور شهر بسیارارزانیست و معمولا در این باره دغدغه ای نخواهید داشت.

منظره برجهای پتروناس از اتاق هتل

اما اگر اهل لذت ماساژ باشید در این شهر لنگ نمی مانید. اینجا قدم به قدم ماساژخانه هایی وجود دارد که همینطور که قدم میزنید مرتب باید بروشورهایشان را نگاهی بیندازید. با کمی چانه می توانید با پانزده دلار یک ساعت ماساژ فوق العاده را توسط مرد یا زنان کوچولوی چینی دریافت کنید و تا چند ساعت روی هوا راه بروید.

برجهای پتروناس

برجهای پتروناس

اگر اهل نوشیدن و رقصیدن هستید خیابان  کیا پنگ را به شما توصیه میکنم واقع درضلع جنوبی برجهای پتروناس ( البته اگر اشتباه نکنم دقیقا یادم نیست) تا دلتان بخواهد دیسکو دارد که شبها کاملا توسط پلیس محافظت میشود. گاهی صبحها که از آن خیابان می گذری باورت نمی شود که این همان خیابانیست که ساعاتی قبل صدای موسیقیهای غربی می لرزاندش. همانجا کنار دیسکو ها حتما با خانمها یا آقایانی مواجه خواهید شد که آلبومهایی از فاحشه هایی با قیمتهای مختلف نشانتان میدهند. و مثل ماساژورها که تا چند قدم برای راضی کردنتان دنبالتان می آیند چند قدمی همراهیتان می کنند وآلبومها را ورق میزنند و گاهی هم دستتان را خواهند کشید. مواظب اچ آی وی باشید.

معبد هندو ها

تمام مدت سفر این مسئله فکر مرا مشغول کرده بود که واقعا این شهر چیزی برای عرضه کردن ندارد. پس این همه توریست اینجا چکار می کنند. اینکه ایران با داشتن آب و هوایی متنوع جنگل و کویر و کوه و صحرا و تاریخ به قدمت بیش از 2500 سال و آثاری که از این تاریخ کهن به جا مانده می تواند دهها برابر این کشور درآمد کسب کند.اما جایگاه ما وحشتناک است. می گویند ماهاتیر محمد در سفری که به اصفهان داشته گفته است من با داشتن فقط اصفهان می توانستم درآمدی چند برابر درآمد حاصل از صنعت گردشگری کل مالزی کسب کنم.یا جای دیگری دیدم که از او نقل میکردند که در دیدارش با آقای خاتمی گفته مردم ما نود درصدشان کم هوشند و ده درصدشان با هوش و مردم شما نود درصدشان باهوش و ده درصدشان کم هوش . فرق ما این است که در کشور ما آن ده درصد باهوش حاکم شده اند و در کشور شما آن ده درصد کم هوش.

  نوشته شده در  چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 19:52  توسط الهام  | 

کوالالامپور قطعه ای از بهشت است بر روی زمین که آب و هوایش چندان به بهشت شباهت ندارد. رطوبت بسیار بالا در هوای بالای 30 درجه سانتی گراد برای ما که در آب و هوای خشک ایران زندگی کرده ایم غیر قابل تحمل است.

کاخ ریاست جمهوری مالزی

کاخ ریاست جمهوری

 

 

بارانهای گاه و بیگاه سیل آسا اگر که از پشت پنجره نگاهشان کنی بسیار لذت بخش است اما اگر بدونه چتر گیرشان بیفتی باز هم لذتبخشند. دمای هوا تقریبا ثابت است و حتی ساعت چهار صبح هم نمی توانی هوایی کمی معتدلتر را تجربه کنی. این شهر تقریبا در میان جنگلهای استوایی بنا شده و کاملا مدرن است. خیابانها از تمیزی برق میزند و حتی ته سیگاری هم نمی توانی پیدا کنی.

مردم آن خواه مسلمان یا بودایی یا مسیحی با هر پوشش و دینی به تو لبخند میزنند وهیچکس را پیدا نمیکنی که عصبی یا ناراحت باشد.  طوری باتو رفتار میکنند انگار که سالهاست ترا میشناسند و دوستت دارند و البته ایرانیها را جور دیگر دوست دارند.

کوالالامپور هیچ اثر تاریخی برای دیدن ندارد و هر چه میبینی کاملا مدرن و جدید است. آنچه قدمت دارد درختان تنومند و جنگلهای انبوه است.

میدان استقلال

میدان استقلال

 

اگر به کوالا لامپور  میروید توصیه میکنم وقت خود را صرف خرید نکنید.چیزی جز بنجلهای چینی که در مملکت خودمان به وفور یافت میشود را نخواهید یافت. البته لباسهای مارکدار هم به فراوانی لباسهای چینیست با قیمتهای بالا و البته سایز مردم شرق آسیا.به هر حال چه برای خرید لباسهای چینی و چه مارکدار تهران خودمان مناسبتر است.

اما وارد پایتخت مالزی که میشوید دیدن چند چیز اجباریست و گویا برنامه ایست که سازمان گردشگریشان برای آشنایی گردشگران خارجی با مالزی تدارک دیده است .مثل بازدید از کارگاه و نمایشگاه محصولات چرمی، گارگاه و فروشگاه شکلات و کارگاه محصولاتی از جنس قلع که همگی با قیمتهای بسیار گران به فروش میرسند. در واقع آنها هیچ چیزی برای عرضه کردن ندارند که خاص باشد یا مثلا در جاهای دیگر دنیا امکان تولیدشان نباشد یا محصول استثنایی این کشور باشند. در مقایسه با محصولات قلعی فکر کنم نقره کاریها و صنایع مس که در خیلی جاهای ایران به خصوص اصفهان وجود دارد نه تنها چیزی کم ندارد که بسیار ارزشمندتر و زیبا تر است.شکلات را هم که اگر کمی در بسته بندی سلیقه به خرج دهی در هر جای دنیا میتوان با کیفیت عالی تولید کرد. محصولات چرمی ایران هم تا جایی که من دیدم چیزی کمتر از این محصولات نداشت. اما بازدید از میدان استقلال، کاخ ریاست جمهوری ، معبد بوداییان  و شهرجدید پوتراجایا که در آن نمادهای شهرهای مختلف جهان از جمله سی و سه پل خودمان را شبیه سازی کرده اند جزو برنامه ها می باشد.

اگر که خانمهای محترم علاقه چندانی به تجربه پارک آبی در آزادی کامل را ندارند به گفته شاهدان عینی پارک آزادگان خودمان با ورودی چهار هزار تومان در مقابل سی دلار بسیار کاملتر و بزرگتر می باشد.

پارک آبی

پارک آبی

پارک آبی

تله کابینی که به مدت بیست دقیقه  از جنگلهای انبوه و شگفت آور استوایی رد می شود تا شما را به منطقه با ارتفاع بیش از شش هزار متر بالاتر از سطح دریا با هوایی خنک برساند بسیار جالب و دیدنیست. در ضمن در آنجا می توانید از بزرگترین کازینو و هتل دنیا با بیش از 6800 اتاق هم دیدن کنید و اگر خواستید شانس خود را برای برنده شدن در این کازینو امتحان کنید. در ضمن سفر در جنگل هم خالی از لطف نیست.

پ.ن شما هم اگر یکی مثل صوفی همراهتان بود که مرتب دستتان را از دو طرف می کشید و بهانه می گرفت عکسهایی بهتر از این نمی گرفتید.

  نوشته شده در  دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 19:50  توسط الهام  | 
مدتی نخواهم نوشت شاید هم برای همیشه. تا روزگار چه بخواهد.این روزها درد آنقدر زیاد است که نوشتن هم التیامش نمیدهد. از لطف همه دوستان که همراهیم کردند ممنونم.
  نوشته شده در  چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 18:18  توسط الهام  | 

کاش آدم بودم و مثل همه آدمها این روزها جومونگ می دیدم یا این سریال آخر شبی چی بود اسمش آهان پرهیزکاران رو می دیدم.

کاش آدم بودم و به جای اینکه وقتمو اینهمه صرف اینترنت کنم و غصه بخورم میرفتم چندتا مانتوی خوشگل می خریدم. دلم یه مانتوی صورتی جیغ می خواد یا آبی. هیچم دلم مانتوی سبز نمی خواد آدم یاد اتاق عمل میوفته.

کاش آدم بودم به جای روزنامه خوندن میرفتم و چندتا بیکینی خوشگل می خریدم یا از اون مایو دو تیکه های نقطه نقطه که الهه خریده بود و خیلیم ناز بود با چند تا روغن جانسون واسه وقتی که روی ماسه های داغ ساحل مدیترانه دراز می کشم حسابی برنزه بشم. یا یه عطر کریستین دیور می خریدم و به جای این عطر مزخرفه باس استفاده میکردم. لوازم آرایشم فکر بدی نیست اینایی که دارم مال هشت سال پیشه هنوزم همشون دست نخورده باقی مونده حتماتاریخاشون گذشته بهتره عوض بشند.

کاش آدم بودم و به جای اینکه تو بی بی سی و الجزیره دنبال خوشبختی بگردم میرفتم آرایشگاه یه دستی به سرو صورتم می کشیدم که مثل میت نباشم چندتا تیکه مش کرمی هم فکر خوبیه شاید موهای سفیدی که توی این یه ماهه ده برابر شده رو بپوشونه.

کاش آدم بودم و به جای اینکه مثل دیوونه ها هی شکلات می خوردم و هی ضرت و ضرت قهوه چاق می کردم یه آهنگ شیش و هشت میذاشتم و یه خورده میرقصیدم.

کاش آدم بودم یه خورده به این فرشها و مبلهای رنگ و رو رفته گیر میدادم. چه اشکالی داره خیلیها چند سال به چند سال مبل و پرده و فرش عوض میکنند. خوب منم عوض کنم شاید آروم شدم.

کاش من و تو آدم بودیم وبه جای اینکه صبح تا شب حرفهای مزخرف سیاسی بزنیم که نه تهشیم و نه سرش وهی بزنیم تو سر و کله خودمون وغصه بخوریم و بریم  بمونیم راه بندازیم  و مثل خیلیای دیگه ندا و سهراب و ا.ن و موسوی و راهپیمایی و همه اینا با چندتای دیگه به تخممونم نبود که بعد صوفی چهارساله با تمام معصومیت و کودکیش از من بپرسه مامان چند نفر کشته شدند؟ در حالی که می تونست بپرسه مامان چندتا اسباب بازی واسم می خری؟

  نوشته شده در  سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 11:19  توسط الهام  | 
صدا و سیما واقعا تهوع آور شده است کاش یک شهاب سنگ پیدا میشد این مرکز دروغپردازی و وارونه سازی حقیقت را با خاک یکسان می کرد. گاهی فکر می کنم گزارشگران این رسانه چطور رویشان می شود بین مردم راه بروند و مردم چقدر نجیبند که بلایی سر شان نمی آورند چون آدم بعضی وقتها از وقاحت و دروغگویی بعضیها به اینجایش میرسد. دقیقا مثل حالی که من الان دارم. انگار نه انگار که صدها هزار نفر بیرون جایگاه نماز جمعه داشتند آفتاب می خوردند. خوب البته خس و خاشاک و آشغال که نشان دادن ندارد.  حتی سخنان رفسنجانی هم سانسور شد. بسیاری از مردم تهران که یا خودشان در اتفاقات این روزها حضور دارند یا نزدیکانشان احتیاجی به گرفتن خبر از این رسانه کذاب را ندارند حتی لزومی به کسب خبر از رسانه های خارجی را هم  ندارند و رسانه های خارجی فقط شاید غمهای فروخورده آنها را با پخش گزارشهایی از این حوادث فرو مینشانند وگرنه خودت در وسط میدان باشی چه احتیاجی به خبر و گزارش. اما خوب این محدود به تهران است. مردمی که تنها منبع خبریشان رسانه رسمی دولت احمدی نژاد است هرچه این رسانه توی گوششان میکند باور میکنند. دلشان برای ندا و سهراب و دیگر شهدا و اسیب دیدگان حوادث اخیر نمی سوزد دلشان برای آن بسیجی می سوزد که صدا و سیما هزار بار تصویرش را نشان داد. رسما فکر می کنند انگلیس آدم فرستاده بسیجیها را بکشد. رسما فکر میکنند آمریکا آدم فرستاده مسجد آتش بزنند.رسما فکر میکنند مردمی که دیروز در نماز جمعه شرکت کرده بودند آشوبگرند. گرچه من با دیدن این آدمها شب و روز توی سر وکله خودم می زنم ولی آنها را مقصر نمی دانم. من معتقدم بدونه وجود رسانه ای مستقل و عمومی تا کید می کنم عمومی به نحوی که همه مردم رایگان به آن دسترسی داشته باشند هرگونه حرکت اصلاحی و تغییر طلبانه محکوم به شکست است و یا تاثیرات محدود دارد. بدونه آگاه سازی توده مردم و عوام جریان موجود راکد می ماند و مرداب می شود. من معتقدم  بیشتر از آنکه شکافی بین حاکمیت ایجاد شده باشد شکاف بین توده های مردم اتفاق افتاده است. و عامل این شکاف مستقیما صدا و سیماست.بسیاری از کسانی که به ا.ن رای داده اند هم اکنون از روی نفرت به حامیان موسوی نگاه می کنند و این نفرت و شکاف روز به روز عمیقتر میشود و شکاف در بین مردم خطرناکترین اتفاقیست که ممکن است برای یک جامعه روی دهد.  تنها راه جلوگیری و ترمیم این شکاف آگاه سازی مردمی است که فطرتی پاک دارند و حقیقت را خواهند پذیرفت همانطور که الان دارند حقیقت وارونه را می پذیرند. راهی جز تلاش برای تاسیس رسانه ای مستقل و فراگیر وجود ندارد.
  نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 11:55  توسط الهام  | 
آخرین باری که سوار هواپیما شدم فقط خدارا شکر میکردم که داریم توی خاک خودمان سقوط میکنیم مثلا اگر افتاده بودیم توی اقیانوس هند یا خلیج بنگال ماجرا خیلی دردناک میشد. اینطوری لااقل شاید بعضی از وسایلمان به دست خانواده هایمان میرسید. خلاصه در حالیکه صدای جیغ خانمها بلند شده بود و خیلیها داشتند دعا می خواندند و یکی از همراهانم در حال سکته بود و دوتای دیگر مشغول بالا آوردن بودند من هرچه بالش اطرافم بود و عروسک صوفی را جپانده بودم توی بغل صوفی و خودم را حائل کرده بودم بین صوفی و صندلی و شهادتین می گفتم خیالم راحت بود که صوفی به خیال اینکه این یک بازی هیجان انگیز است اصلا نترسیده و کلی هم می خندید.

قبلا که همچین تجربه ای داشتم تنها سفر میکردم و هواپیما با یک جبهه هوای طوفانی برخورد کرده بود و تکانهای شدیدی می خورد ولی مهماندارها مرتبا سر میزدند و اطمینان میدادند مشکل خاصی نیست. بعد از چند دقیقه که وضع خیلی خراب شد و خانمهای محترم شروع به جیغ زدن کردند خلبان مدیریت بحران را در دست گرفت و نیم ساعتی سخنرانی کرد و اطمینان داد که هیچ مشکلی نیست و در صورتی که نتوانیم از این جبهه عبور کنیم تغییر مسیر خواهیم داد و اتفاقا همین اتفاق هم افتاد و خلبان مجبور به تغییر مسیر شد و این شد که من یکی از مناظر زیبای ایران را از ارتفاع سی هزار پایی دیدم و حاصل این تغییر مسیر عکسی شد که از پشت پنجره هواپما گرفتم و در پایین متن میبینید.

دماوند اردیبهشت87

اما در این مورد آخری مهمانداران به کلی گم و گور شده بودند و صدای خلبان هم در نمی آمد و همین باعث شد که مشکل جدی به نظر برسد خلاصه با هر بار فرو افتادن هواپیما ما یک بار اشهد را می خواندیم و مشغول استغفار بودیم و گناهان یکی یکی جلوی چشمم رژه میرفتند و انگار لبخند پیروزمندانه ای میزدند که بله بالاخره نوبت جنابعالی هم رسید. اولین باری بود که مرگ را اینگونه نزدیک میدیدم. اما بالاخره قسمت نشد حلوای مارا بخورید و هواپیما به زمین نشست و من همانجا با خودم عهد بستم که دیگر تن به پرواز با هواپیماهای جمهوری اسلامی ندهم. اما چون ما انسانیم و این کلمه هم ریشه اش به نسیان و فراموشی میرسد. یادمان رفت که یک ماه پیش داشتیم از ترس به خودمان می ... و به سلامتی قرار است که ماه آینده با یک عدد بوئینگ غراضه متعلق به شرکت زاگرس که خودم هم اولین بار است اسمش را میشنوم بپریم. پیشاپیش از دوستان حلالیت می طلبم و محتاج دعای خیر و فاتحه می باشم.

 

  نوشته شده در  جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 8:49  توسط الهام  | 
درحالیکه صداوسیمای جمهوری اسلامی دارد به خاطر قتل زن محجبه ای در المان خودش را خفه می کند و به نقل از اعتماد ملی ۱۴۰ بار این خبر و حواشی آن پخش شده است اثری از خبر شهادت سهراب نیست. خواهران محترم بسیجی که تشریف برده اند جلوی سفارت آلمان برای اعتراض به قتل خانمی که توسط یک لات آلمانی که اتفاقا عقایدش درباره هولوکاست شبیه جناب ا.ن می باشد شرط میبندم که حتی اسم سهراب را هم نشنیده اند. نمیدانم فرق ندا و سهراب هموطن و مسلمانان چین با این خانم محجبه چیست که حضرات برای ایشان سینه چاک میدهند ولی  ککشان هم نمیگزد که مادر سهراب چه حالی داشته وقتی بعد از یک ماه جسد فرزند نوزده ساله اش را با تیری در قلب تحویل گرفته است چه برسد به اینکه مثلا انتظار داشته باشی جلوی سفارت چین یا قوه قضائیه تجمع کنند. امام حسین (ع) میگفت اگر دین ندارید لااقل آزاده باشید اما باید به این بی دینانی که ادعای دینداری آنهم از نوع نابش را میکنند چه گفت؟
  نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 21:29  توسط الهام  | 
با خودم فکر می کردم آدم نوکری هم که می کند نوکری یک آدم درست حسابی را بکند. نه نوکری کسی که خودش هم هیچی نیست و فقط طبل تو خالیست. مثلا شما ترجیح میدهید وقتی مجبورید نوکر باشید نوکر اوباما باشید یا پوتین یا حزب کمونیست چین؟ اوباما به این آقایی، خوشتیپی، پولداری، خوش اخلاقی، باحالی. حیف نباشد آدم نوکری قاتلان مسلمانان چچن و سین کیانگ را بکند.
  نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 12:29  توسط الهام  | 
می گفت از وقتی همسرم شهید شده هر شب بچه ها تشک و بالشی روی زمین پهن می کنند و فرض میکنند این رختخواب بابایشان است و شروع می کنند به دعوا کردن دخترم میگوید امشب من کنار بابا می خوابم پسرم با عصبانیت داد می زند که نخیر امشب من کنار بابا می خوابم و من این صحنه ها را میبینم و زار زار گریه می کنم و نفرینش میکنم که به چه حقی سرنوشت مرا به اختیار خودش اینطوری رقم زد و متنفر میشوم از هر کسی که این جنگ لعنتی را راه انداخت و هرکسی که همسرم را به این راه کشاند. هرگز بابایشان را نخواهم بخشید.
  نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت 13:15  توسط الهام  | 
به این خانه که آمدیم دخترک هفت هشت سالی بیشتر نداشت. دیروز که ساعت ۲ بعد از ظهر در گرمای غیر قابل تحمل تیر ماه از کوچه رد میشدم و تنم خیس شده بود اتفاقی چشمم به کوچه بن بستی خورد که فقط یک در دارد. دخترک را دیدم که لبهایش روی لبهای پسرکی آرام گرفته. با خود فکر می کردم که زمان چه زود سپری میشود.
  نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 18:14  توسط الهام  | 

شاید نوشتن این سطورباعث شود خیلیها به من خرده بگیرند چه طرفداران موسوی چه ا.ن اما به هر حال نظر شخصی من است. من علی رغم اینکه به میرحسین موسوی رای دادم و هیچ دل خوشی از احمدی نژاد و مرامش ندارم معتقدم که ا.ن اکثریت آراء را به خود اختصاص داده است. من از همان روزهای قبل از انتخابات منتظر پیروزی ا. ن بودم و خیلی که می خواستم دل خودم را خوش کنم و غصه نخورم احتمال می دادم که انتخابات به مرحله دوم کشیده می شود اما بازهم با اکثریت آراء به نفع ا.ن و در دور دوم آراء کروبی و اکثر آراء رضایی به سمت موسوی میرود و موسوی برنده می شود. گرچه هر روز که میگذشت نا امید تر میشدم و این مسئله را با بعضی از دوستان هم مطرح کردم اما آنها هم مثل خیلی ها جو سبز گرفته بودشان و نمی خواستند باور کنند. چند روزی پس از مناظره تقریبا مطمئن شدم که موسوی برنده نیست و امیدم برای مرحله دوم هم کمرنگ تر شد. وقتی که آرائ ا.ن اعلام میشد تعجب نکردم بلکه وقتی متعجب شدم که موسوی انتخاب خودش با اکثریت آرا را اعلام کرد. درست چند دقیقه بعد با یکی از دوستان که ناظز میرحسین بود تماس گرفتیم و فرمودند تا اینجا از هزار رای فقط سیصدتا مال موسوی بوده است. هرچه دقیقه ها می گذشتند من گیجتر می شدم و تحلیلهایم جور در نمی آمد. همان دوست محترم ساعت 12 بود که به ما گفت که 17 هزار تا ا.ن 9 هزار موسوی کار حوزه ما تمام شد. چند تای دیگر از آشنایان هم که ناظر موسوی بودند آماری بدتر اعلام کردند و آمارهایی هم که با سرعت اعلام میشد مرا نا امید و نا امیدتر کرد. دل بسته بودم به تهران وشهرهای بزگ که آنهم هرچه حساب کتاب میکردم و دلم را خوش میکردم که موسوی در شهرهای بزگ بیش از 90 درصد ارا را بدست خواهد آورد اما باز هم نتیجه را تغییر نمیداد. دوتایی در حال گریه بودیم علی رغم آمادگی که از قبل داشتم. دوست محترم هم مرتب تماس میگرفت و دلمان خونتر میشد. روستایی که از 700 رای فقط 5 رای متعلق به موسوی بود.

قبل از انتخابات به خیلیها گفتم که دلشان را به این جمعیتها خوش نکنند من جاهایی را میشناسم که اسم موسوی را میبردی با چوب و بیل می افتادند دنبالت. اما خوب کسی گوشش بدهکار نبود. در تماسی که بایکی از اعضای اصلی ستاد کروبی هم داشتیم نظراتمان تایید میشد مبنی بر اینکه اخبار رسیده به آنها هم هشدارهای مرا تایید میکند. اما درباره انتخابات نظراتی دارم که در ادامه عرض میکنم:

 رای دهندگان به ا.ن را میشود در چند دسته طبقه بندی کرد که به نظر من دو گروه بیشترین تعداد را دارند

گروه اول روستائیان و اقشار کم درآمد کارمندان و بازنشستگان  که به عناوین مختلف از جمله افزایش حقوق و مستمری و وام و سهام عدالت و ... به ا.ن متمایل شدند. چند نکته درباره این گروه وجود دارد اول اینکه این دسته برایشان مهم نیست که چه کسی پول توی جیبشان میگذارد ا.ن باشد یا معین یا هاشمی یا موسوی یا رضا پهلوی فرقی نمیکند. از این قشر به سبب وضعیت اقتصادیشان انتظار دیگری نمیرود و اگر کسی انتظار دیگری داشته باشد توقع بی جاییست. به قول معروف گرسنگی نکشیدی عاشقی از یادت بره. از این قشرکه هنوز نیازهای ابتدایی زندگیشان چون خوراک پوشاک مسکن به سختی تامین میشود نمیتوان انتظار داشت دنبال خواسته های مدنی باشند. یکی از همکلاسیهای محترم می فرمود شما که 200000 تومان میدی یه جفت کفش (بنده کفش ۲۰۰۰۰۰ تومانی نمی پوشم) نمیدونید 200000 تومان یعنی چه. با هرم نیازها را که همگی آشنا هستید خواسته های اجتماعی و مدنی در انتهای هرم قرار دارند. این قشر به سبب اینکه مشغله نیازهای اولیه اشان را دارند فرصتی برای مطالعه آموزش و استفاده از رسانه های مستقل یا حتی رسانه های حکومتی منتقد دولت و یا حتی مراجعه به مرکز پژوهشهای مجلس را ندارند. اطلاع ندارند که وقتی 200 هزارتومان به حقوقشان اضافه میشود حتی شاید در کوتاه مدت تورم ناشی از  تزریق این نقدینگی اثر این 200 هزار توامان را از بین خواهد برد. کسی که سهام عدالت دریافت میکند و از سه ماه پیش هم سودش را دریافت کرده نمیداند که این سهام سهام شرکتهای زیان ده دولتیست و شرکتی که زیان ده باشد سودی ندارد که تقسیم کند به ناچار باید از صندوق زخیره ارزی سود پرداخت شود که نتیجه این می شود که مثلا در بودجه 85 چهار هزار میلیار تومان تخصیص غیر قانونی صورت گرفته که 1000میلیاردش سند ندارد و اگر این پولها صرف عمران و امورزیربنایی میشد هم در کوتاه مدت بهتر از این ماهی هفتاد تومان سود سهام عدالت برای قشر کم درآمد منفعت داشت و هم در بلند مدت فرزندان این سود سهام عدالت بگیر امنیت اقتصادی بیشتری داشتند و هزینه زندگی ایشان به فرزندانشان منتقل نمیشد.. اما این رسم حکومتهای دیکتاتور است که مردم را درفقر نگاه دارند تا که نکند دلشان هوس انتهای هرم نیازها را بکند.

اما گروه دوم عده ای بودند که پس از مناظره به ا.ن گرایش پیدا کردند به دلایل مختلف. قسمت عمده کسانی بودند که واقعا گمان میکردند که ا.ن عدالت طلبیست که بالاخره دست فاسدان را رو کرد و حالا که اینهمه شجاعت داشته و مافیا را رسوا کرده اگر رای بیاورد عملا هم برخورد خواهد کرد و این نظام را از  وجود این انسانهای ظالم رها خواهد کرد. از یکیشان پرسیدم اگر ا.ن درست میگوید چرا پالیزدار را گرفتند و 9 سال زندان برایش بریدند؟ می پرسد پالیزدار دیگه کیه؟ میگویم دقیقا به همین خاطر است که میخواهی به ا.ن رای بدهی چون نمیدانی پالیزدار کیست چون روزنامه نمیخوانی که بدانی پالیز دار کیست چون صبح تا شب چسبیده ای به تلوزیون جمهوری اسلامی و دروغهایش را باور میکنی. این عده شامل درصد زیادی از گروه اول میشود که هنوز در رای دادن به ا.ن در تردید بودند.

 گروه سوم هم که مدتها بود از دست کل حاکمیت شاکی بودند ا.ن را کسی میدانستند که بالاخره مقابل این حکومت ایستاد و بالاخره حق ایشان را از اینهمه ظلم حکومت خواهد ستاند غافل از اینکه ا.ن آئینه تمام نمای حکومت جمهوری اسلامی به معنای واقعی آن است. این گروه بیشترشامل آرائ خاموش بودند کسانی که تحلیلگران اصلاحطلب را دچار توهم کردند یعنی این تحلیل که آرائ خاموش به موسوی رای میدهند.

گروه چهارم مذهبیهایی که گرایشات مذهبیشان بسیار شبیه ا.ن بود مثل بسیج و یا مذهبیهایی که فکر میکردند اگر میرحسین بیاید احتمالا خانمها از فردایش با بیکینی بیرون میروند.

اما گروهی هم بودند که برای من بسیار جالب بودند گروهی که گویا پیش بینیشان دارد درست از آب در می آید و میروند جزو همان رای های خاموش که اصلاحطلبان به اشتباه از آن خود می پنداشتند آنها کسانی نبودند جزگروهی از مخالفان دو آتشه جمهوری اسلامی که معتقد بودند اگر احمدی نژاد برنده شود این حکومت از هم خواهد پاشید پس رای به ا.ن کمک به سقوط این نظام است.باید بگویم عده زیادی از این افراد را میشناسم.

اما این نکته را هم نباید از نظر دور داشت که حتی دولتمردان هم خودشان باورشان نمیشد که با اینهمه اقبال روبه رو شوند.

 در این میان چند اشتباه باعث شد که موسوی و حامیانش تحلیل نادرستی از اوضاع داشته باشند. اولی نکته ای که در بالا ذکر کردم مبنی بر اینکه اصلاحطلبان معتقد بودند تمام آرائ خاموش متعلق به آنها خواهد بود. که به نظر من اینطور نبود.

نکته دوم جوی بود که طرفداران موسوی در تمام شهرها حتی شهرهای کوچک راه انداختند. اصولا طرفداران موسوی از قشری هستند که هدف اصلیشان از رای دادن به موسوی مسائل اقتصادی نبود بلکه همان کف هرمی که عرض کردم بود مشارکت مدنی ، حرمت انسانی، آزادیهای سیاسی و فردی و اعتقادی و... پس این افراد اصولا اهل مشارکت مدنی هستند اهل نشان دادن آرا و نظرتشان و به نقد کشیدن و به نقد کشیده شدن هستند. اهل میتینگ و همایش و زنجیره انسانی و... هستند و همه این کارها باعث شد که چهره شهرها به نفع آنها تغییر کند در حالیکه بسیاری از طرفداران ا.ن یا در خانه هایشان نشسته بودند چونکه اصولا اهل این نوع رفتارها ی مدنی نیستند یا اگر هم که در خانه نبودند به علت جو جرات بروز این تمایل را نداشتند. این را به عینه قبل از انتخابات درک کردم. و این مسئله خیلیها را به اشتباه انداخت.

مسئله دیگر که به نظرم مهم است نادیده گرفتن همان قشری که در ابتدا عرض کردم بود  و البته نادیده گرفتن نیازهایشان لا اقل در ظاهر توسط  میرحسین بود. میر حسین نتوانست طوری سخن بگوید که این قشر درک کنند متاسفانه موسوی نخبگان را مخاطب قرار داد و به جای اینکه اول قیمت گوشت و نان و سبزی را توی سر احمدی نژاد بکوبد دانشجوی ستاره دار را علم میکرد و به جای اینکه پول سفرهای استانی را به رخش بکشد از خرافات میگفت که هنوزبساری از مردم ما دلشان برایش غش میرود. حال میکنند اگر کسی بهشان بگوید که دور من هاله نور بود و من میخواهم دنیا را برای ظهور امام زمان اماده کنم.

مسئله دیگر شاید امیدواری بیش از حد اصلاحطلبان به شهرهای بزرگ بود این امید به این دلیل اشتباه بود که در روستاها تقریبا صددرصد مشارکت وجود دارد و در شهرهای کوچک هم مشارکت بسیار بالاست اما در شهرهای بزرگ مشارکت در مقایسه با روستا ها و شهرهای کوچک پایین است و این باعث میشود که همیشه نتوان به شهرهای بزگ دل خوش کرد.

گرچه نمیشود بی مرامی ا.ن  در مناظره ای که میلیونها رای برایش به ارمغان آورد را نادیده گرفت. دست گذاشتن روی نقطی حساس خیلیها و متهم کردن موسوی به اینکه هاشمی از تو طرفداری کرده نامردی بود. انگار که عکسهای چاوز را با فاحشه ها و رقاصها یا در آغوش صدام بگیری جلوی چشم احمدی نژاد و بگویی تو پول  ملت را توی جیب این ریختی و چفیه بسیجی را گردن همچین آدمی انداختی. ( قصدم مقایسه هاشمی با چاوز نبود فقط من باب مثال).

گرچه معتقد نیستم که تقلب نشده و شاید آراء ا.ن واقعا اینی نبود که اعلام شده و به نظر من اگر تقلبی صورت گرفته نه در آراء موسوی که در آرائ رضایی و کروبی بوده است. به این هم شدیدا معتقدم  که اگر هم که مردم ا.ن را انتخاب کرده اند اشتباه کردند. همانطور که اشتباه کردند هیتلر را انتخاب کردند ، همانطور که اشتباه کردند انقلاب 1917 روسیه را راه انداختند  و همانطور که اشتباه کردند سی سال پیش ...

می دانم با این حرفم متهم به این میشوم که چطور رای اکثریت تا وقتی کاندید مورد نظر شما انتخاب شود خوب است اما حالا که ا.ن انتخاب شده بد شده. من معتقدم رای اکثریت تنها ابزاری است که با آن میشود جامعه را اداره کرد  اما لزوما بهترین نیست و معتقدم رای اکثریتی مفید است که از روی آگاهی و علم باشد نه به خاطر پول و سیب زمینی و نداشتن آگاهی لازم. اگر به بسیاری از افرادی که به ا.ن رای دادند آگاهی داده میشد مطمئنا به ایشان رای نمی دادند و این هم ناشی از نبود رسانه های عمومی مستقل است که به نظر نمیرسد در کوتاه مدت بتوان به پیدا شدنشان امیدوار بود.

  نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 21:9  توسط الهام  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM